-
قعر دریا گوهر است
چهارشنبه 15 شهریورماه سال 1391 13:09
گر ببینی ناکسان بالا نشینند عیب نیست روی دریا کف نشیند، قعر دریا گوهر است
-
قربان سرت
چهارشنبه 15 شهریورماه سال 1391 13:07
گفتی به تو گر بگذرم از شوق بمیری قربان سرت بگذر و بگذار بمیرم
-
معشوق جانی
چهارشنبه 15 شهریورماه سال 1391 13:06
ای کاش جان بخواهد معشوق جانی ما تا مدعی بمیرد از جانفشانی ما
-
عشق
چهارشنبه 15 شهریورماه سال 1391 13:04
عشق یعنی دیده بر در دوختن عشق یعنی در فراقش سوختن
-
عاشق زار
چهارشنبه 15 شهریورماه سال 1391 13:02
باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم با جان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوی من نیستم چون دیگران بازیچه ی بازیگران اول به دست آرم تو را بعدآ گرفتارت شوم
-
باباطاهر
چهارشنبه 15 شهریورماه سال 1391 13:00
قلم بتراشم از هر استخوانم مرکب گیرم از خون رگانم بگیرم کاغذی از پرده ی دل نویسم بر تو دوست مهربانم
-
دلم تنگ است
سهشنبه 14 شهریورماه سال 1391 11:59
دلم برای یک نفر تنگ است نه میدانم نامش چیست و نه میدانم چه می کند حتی خبری از رنگ چشم هایش هم ندارم لبخندش را هم ندیده ام فقط میدانم که باید باشد و نیست !!
-
من حسینم
دوشنبه 13 شهریورماه سال 1391 19:35
من حسینم که جهان واله و حیران من است ابر و باد و مه و خورشید به فرمان من است جد من احمد مختار قریشی نسب است پدرم حیدر کرار امیر عرب است مادرم فاطمه خود خلقت جهان را سبب است من حسینم ضربان دل من یا زهراست نقش دیوار و در منزل من یا زهراست
-
شهریار
دوشنبه 13 شهریورماه سال 1391 18:12
سرو بلند من که به دادم نمیرسی دستم اگر رسد به خدا می رسانمت
-
فاضل نظری
دوشنبه 13 شهریورماه سال 1391 16:08
سر مغرور من با میل دل باید کنار آمد که عاقل آن کسی باشد که با دیوانه می سازد
-
مست
دوشنبه 13 شهریورماه سال 1391 13:27
مست شد خواست که ساغر شکند عهد شکست فرق پیمانه و پیمان ز کجا داند مست؟
-
عجیب است
دوشنبه 13 شهریورماه سال 1391 13:25
کمی گیجم کمی منگم عجیب است پریده بی جهت رنگم عجیب است تورا دیدم همین یک ساعت پیش برایت باز دلتنگم عجیب است
-
بهادر یگانه
یکشنبه 12 شهریورماه سال 1391 19:20
با مرگ هم آغوش شدم در ره وصلت صد شکر که از دلبر خود کام گرفتم
-
ابوالحسن ورزی
یکشنبه 12 شهریورماه سال 1391 19:20
رسواتر از آن کردمت ای دیده که بودی داد دل خود را ز تو بدنام گرفتم
-
ظهیر فاریابی
یکشنبه 12 شهریورماه سال 1391 19:13
تو تا ز شرم فکندی به چهره زلف سیاه فغان ز خلق برآمد که آفتاب گرفت
-
مهدی سهیلی
یکشنبه 12 شهریورماه سال 1391 19:09
گفتم:شب مهتاب بیا،نازکنان،گفت آنجا که منم،حاجت مهتاب نباشد
-
حسین منزوی
یکشنبه 12 شهریورماه سال 1391 19:07
وقتی تو گریه می کنی ای دوست در دلم انگار که ابرهای جهان گریه می کنند..
-
صفیر انقلاب
یکشنبه 12 شهریورماه سال 1391 19:03
کیستی ای که ز یک جلوه ببردی از برم دل و دین از طرفی، تاب و توان از طرفی
-
عشق
یکشنبه 12 شهریورماه سال 1391 19:00
عشق شیریست قوی پنجه و میگوید فاش هرکه از جان گذرد ، بگذرد از بیشه ما
-
بحر عشاق
یکشنبه 12 شهریورماه سال 1391 18:59
خواهی که غریق بحر عشاق شوی؟ مشنو ، منگر ، مگو ، میندیش ، مباش
-
بغلم کن دریا
یکشنبه 12 شهریورماه سال 1391 18:48
من آمده ام که با تو راهی بشوم آنی که تو از دلم بخواهی بشوم دریا بغلم کن! بغلم کن دریا! می خواهم از این به بعد ماهی بشوم
-
قیصر امین پور
یکشنبه 12 شهریورماه سال 1391 18:43
دیشب باران قرار با پنجره داشت روبوسی آبدار با پنجره داشت یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد چک چک، چک چک، ... چکار با پنجره داشت
-
چوپان
پنجشنبه 9 شهریورماه سال 1391 21:41
با دیدن تو دست و دلم می لرزد زیبایی تو چقدر وحشتناک است انگار که چاره ای ندارم دیگر دختر!پدر تو بود چوپان می خواست؟
-
ای بهار زندگیم
پنجشنبه 9 شهریورماه سال 1391 21:34
ای بهار زندگیم ای امید بودنم غنچه ی لبهای تو گرمی شکفتنم قامت رعنای تو قبله گاه دیدنم آن نوای گرم تو بهترین شنیدنم کنج آغوش دلت جاده ی رسیدنم . . .
-
شوق وصالت
پنجشنبه 9 شهریورماه سال 1391 21:28
دلی دارم در آتش خانه کرده میان شعله ها کاشانه کرده دلی دارم که از شوق وصالت وجودم را زغم ویرانه کرده
-
غم عشقت
پنجشنبه 9 شهریورماه سال 1391 21:28
غم عشقت ز گنج رایگان به وصال تو ز عمر جاودان به کفی از خاک کویت در حقیقت خدا دونه که از ملک جهان به
-
بابا طاهر
چهارشنبه 8 شهریورماه سال 1391 10:55
عزیزون از غم و درد جدایی به چشمونم نمانده روشنایی گرفتارم بدام غربت و درد نه یار و همدمی نه آشنایی
-
حسرت دیدار تو
چهارشنبه 8 شهریورماه سال 1391 10:47
من به چشمان پر از مهر تو عادت دارم به تو و طرز نگاه تو ارادت دارم عطش حسرت دیدار تو را پایان نیست اشتیاق است که هر لحظه به تو،من دارم
-
عشق آمد
چهارشنبه 8 شهریورماه سال 1391 10:44
یک لحظه سکوت کرد و حرفش را خورد بغضی نفس و گلوی او را آزرد می خواست که عشق را نمایان نکند اشک آمد و باز آبرویش را برد
-
سکوت
چهارشنبه 8 شهریورماه سال 1391 10:38
با هیچ کلامی به جز سکوت نمی توانم وسعت نبودنت را تفسیر کنم...