خزد لرزان ، درون بستر من
ز شرمی خفته می گوید که : بفشار !
چنان بفشار بر خود پیکرم را
که بشکفد هوس های گنه بار
به دندان گیر و شادی بخش و می نوش
ز خون ِ این لبان ِ بوسه گیرم
ببین از گونه سرخم بریزد ،
شرار خواهش آرای ضمیرم
درنگی کن در آغوشم که امشب
فروزانست بزم عشق دیرین
نمی خوابیم و می نوشیم تا صبح
ز جام بوسه ها ، بس راز شیرین
چنان گنجد در آغوشم که هر دم
بیندیشم که او غرقست در من
و یا در حلقه ی بازو اسیریست
به جای پیکر عریان یک زن
اتاقی هست و ما و خلوت و می
صدای بوسه ها ، آهنگ دل ها
نمی رقصد بدین آهنگ تبدار
به جز رقاصه ی مست تمنا
چو بشکوفد گل زرین خورشید
مرا خواند بدان چشم فسونگر
گشاید بازوان گوید که : باز آ ،
گنه شیرین بود ... یک بار دیگر !