۩۞۩ دلــــــتنگی بهـــــــادر ۩۞۩

دل میرود ز دستم، صاحبدلان خدارا / دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

۩۞۩ دلــــــتنگی بهـــــــادر ۩۞۩

دل میرود ز دستم، صاحبدلان خدارا / دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

به تو محتاجم

با من از عشق سخن بگو

 

ای سراپا همه خوبی و صفا

  

به خدا محتاجم


من چو ماهی که ز دریا دور است


و شن گرم کنار ساحل


پیکرش را گور است


موج امید و وفا می خواهم


من تو را می خواهم


من تو را می خواهم ای دریا


ای به ظاهر همه تندی ، همه خشم


و به دل


گرم و آرام پر از شور و حیات


من چو گل که به اشک شب و لبخند سحر محتاج است


به تو روشنگر دل محتاجم


و به تو همچو خورشید


و به هر قصه عشق


که بگویی با دل


چو هوا محتاجم


همچو خورشید بتاب


تا چو گل پر بگشایم از شوق


تا بپیچد همه جا عطر اشعار ترم


و بخوانند همه و بدانند همه


که تو را می خواهم ای  خورشید


و ببینند همه


که به تو محتاجم


به تو چون سرو بلند


که بر آن ساعقه نیلوفر نازک پیچید


همچو پیچک لرزنده خرد


 تار هایی ز هوا می پیچم


تا جدا هیچ نگردد از من


با تو می مانم در باغ وجود


با تو می میرم ای بود و نبود


من به تو محتاجم


به محبت به وفا محتاجم


به خـــــــــــــدا محتاجم...

 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد